|
|
|
|
سلام
ببخشید تو این مدت نتم قطع شده بود..... چطورین شما؟؟؟
+
تاريخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 1:31 بعد از ظهر نويسنده الهه
یه روز آفتابی.به دریای آبی که جلوی چشمام بود نگاه می کردم.آبی آبی...
روی شنا دراز کشیدم و چشمام و بستم.خیلی لذت بخش بود.صدای آب... موج های آبی...چشمامو باز کردم.بالا ی سرم آسمون آبی بود.آبی به همراه پنبه های سفید... ابرا قشنگ بودن...ای کاش دوتا بال داشتم می رفتم توی ابرا...اونجا تنها من بودم....چرخ می زدم ....اگر می شد چه قدر خوب بود!!! عینکمو گذاشتم روی چشمم.دلم می خواست چشمامو ببندم و بخوابم.... به ابرا نگاه می کردم که کسی جلو وایستاد و اجازه ی دیدو ازم گرفت.منتظر بودم که بره اما نمی رفت از جام بلند شدم.عینکمو برداشتم.اون پسره بود حتی اسمشم نمی دونستم.خنده ام گرفت که هر جا میرم اونم هست. ـ سلام ـ سلام ـ خوبین؟ ـ ممنون ـ آفتاب خیلی خوبیه ـ بله ـ خوش می گذره؟ ـ ای...بد نیست ـ خوبه اما به من خوش نمی گذره ـ چرا؟! ـ مهم نیست ـ هرجور راحتین یکم ساکت شد بعد پرسید ـ دانشگاه درس می خونین؟؟ خندیدم. ـ انقدر بهم می خوره که سنم بالا باشه؟!! ـ نه نه نه.اصلا.همینطوری پرسیدم ـ نه فعلا دبیرستان ـ اوهوم یهو پرسید: ـ اسم شما محیاست؟؟؟ تعجب کردم ـ بله!!اما شما از کجا می دونین؟ ـ آخه بهتون میاد!!! تو دلم به حرفش خندیدم.خیلی مسخره بود حرفش.مطمئنم جایی اسممو شنیده.ازش پرسیدم ـ اسم شما چیه؟ ـ هومن هستم ـ خوش وقتم ـ منم همینطور. ـ راستی شما دانشگاهی هستین؟ ـ نه.هم دوره ی شما ـ سال سوم ـ موفق باشید ـ ممنون شما هم همینطور دستشو دراز کرد.منم دستمو بردم جلو و بهش دست دادم.به نظر پسر خوبی می یومد.حالا دیگه آروم بودم.لبخند زدم و از جام بلند شدم.وسایلمو برداشتم ـ خیلی خوشحال شدم دیدمتون ـ میرین؟؟ با خنده گفتم: ـ نرم؟ ـ البته.ببخشید.منم خیلی خوشحال شدم.خوش باشید.خداحافظ ـ خداحافظ آروم قدم بر می داشتم با حالت خاص.دوست داشتم بیاد دنبالم اما می دونستم فکره پوچیه!!! به افکار بچه گانه ام خندیدم و رفتم.
مامان اینا خواب بودن.از جام بلند شدم صورتمو آب زدم و رفتم بیرون.خوبی هتلمون این بود که نزدیک دریا بودیم و چندان فاصله ای نبود.بعد از ۵ دقیقه پیاده روی رسیدم کنار ساحل.آفتاب خوبی بود.آسمونم عالی بود.آبی با ابرای سفید..... داشتم قدم می زدم که محیا رو دیدم.روی شنا دراز کشیده بود و داشت آفتاب می گرفت.آروم آروم فتم جلو.عینکش روی چشمامش بود و نمی تونستم بفهمم داره کجا رو نگاه می کنه...دقیقا جلوش وایستاده بودم و نگاش می کردم.بلند شد و نشست. ـ سلام ـ سلام ـ خوبین؟ ـ ممنون ـ آفتاب خیلی خوبیه ـ بله ـ خوش می گذره؟ ـ ای...بد نیست ـ خوبه اما به من خوش نمی گذره ـ چرا؟! ـ مهم نیست ـ هرجور راحتین یکم ساکت شدم.نمی دونستم باید ازش چی بپرسم.خیلی خوشحال بودم که می دیدمش.با اینکه می دونستم سنی نداره برای اینکه بفهمم کجا دیدمش ازش پرسیدم: ـ دانشگاه درس می خونین؟؟ خندید. ـ انقدر بهم می خوره که سنم بالا باشه؟!! ـ نه نه نه.اصلا.همینطوری پرسیدم ـ نه فعلا دبیرستان ـ اوهوم یهو پرسیدم: ـ اسم شما محیاست؟؟؟ تعجب کرد.خیلی بد شد.از دهنم پرید.من که می دونستم اما خوب....خراب شد ـ بله!!اما شما از کجا می دونین؟ ـ آخه بهتون میاد!!! تو دلم به خودم خندیدم.خیلی مسخره بود حرفم.انگار یکی یهو جلومو بگیره بگه اسم شما هومنه نه؟؟بهتون میاد ـ اسم شما چیه؟ ـ هومن هستم ـ خوش وقتم ـ منم همینطور. ـ راستی شما دانشگاهی هستین؟ ـ نه.هم دوره ی شما ـ سال سوم ـ موفق باشید ـ ممنون شما هم همینطور دستمو دراز کردم و بهش دست دادم.دستش کوچیک بود.تا اومدم کنارش بشینم از جاش بلند شد.وسایلاشو برداشت ـ خیلی خوشحال شدم دیدمتون اصلا دوست نداشتم بره.خیلی ناراحت شدم اما بروم نیاوردم ـ میرین؟ ـ نرم؟ آخه اینم حرف بود من زدم ـ البته.ببخشید.منم خیلی خوشحال شدم.خوش باشید.خداحافظ ـ خداحافظ رفت.از حالت راه رفتنش خوشم اومد.خیلی قشنگ راه می رفت.ای کاش وای میستادی تا من بیام ای کاش
+
تاريخ یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:0 بعد از ظهر نويسنده الهه
|
اولش باید به این نه تا سوال جواب بدی ، سپس سه سوال طرح کرده وبه سه نفردیگرهم یاد دهی تا در وبشان یادداشت کنند،همین 1.بدترین سوتی که دادی چیه؟ بدترین سوتی؟؟درست یادم نیست اما آخریش این بود که قرار بود با دوستام برم بیرون خواهر دوستم ازم خواست که دوستمو زودتر از وقت تعیین شده ببینم اما من اشتباهی جواب اس.ام.اس خواهر دوستمو به دوستم دادم 2.الان عزیز ترین چیزی که پیشته چیه؟ همه چیز برام عزیزه اما عزیزترینش عروسکی که از بچگی دارمش 3.اتفاقی که الان دوست نداری بیفته؟ دوست ندارم همه چی خراب شه 4.بهترین دوستت ردیف چند میشینه و درجه شیرش از 5؟ بهترین دوست؟؟؟تمام دوستام بهترینن اما کسی که الان بیشتر وقتمو باهاش هستم بنفشه است که پیش خودم میشینه و درجه اشم ۳ 5.رنگ لباس دوستت؟ لباس دوستم؟؟؟؟من سفیدرو دوست دارم 6.قیافه دوستت؟ مهربون اما مغرور 7.چه ساعتی از شبانه روز رو دوست داری؟چرا؟ سحر.چون طلوع و طلوع یعنی زندگی دوباره 8.آیا موافقی مشکی رنگ عشقه؟اگه آره یا نه با دلیل؟ نه.به نظر من عشق رنگای زیادی داره و هرکسی عشقو یه رنگی میبینه 9.روزانه چقدر به خدا فکر میکنی؟ نمیدونم اما باهاش صحبت می کنم اما بیشترینش وقتی که ازش چیزی بخوام سه تا سوال شما 1.اگه الان بمیری به نظرت میری تو بهشت یا جهنم؟؟؟؟؟؟؟ به نظر من جهنمی درکار نیست فقط بهشته .ادما تقاس کارای بدشونو همینجا می دن 2.از چی میترسی؟؟؟؟؟؟ سوسک.حلزون.مارمولک 3.چه عددی رو بیشتر دوست داری؟؟؟؟؟ ۲.۵.۷.۲۷.۹۷ سه تا سوال من ۱.چقدر دلت می خواد جای دیگران باشی؟ ۲.چقدر برای کسی که دوسش داری وقت و ارزش می زاری؟ ۳.به نظرت آدم هدفمندی هستی؟؟ *۳ وبلاگی که جواب می دن رویای تلخ ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد demons and angels
+
تاريخ دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 7:15 بعد از ظهر نويسنده الهه
بعد از ۳-۴ روز دید و بازدید عید راهی مسافرت شدیم.قرار بود با مامان بریم ترکیه.پدر براش کاری پیش اومده بود و مجبور بود بمونه.فکر کنم ۵ فروردین بود که رفتیم فرودگاه.پدر برای بدرقه اومده بود فرودگاه.نشسته بودم توی سالن ترانزیت.مانتو سفیدم تنم بود.موهامو بافته بودم، درست مثل بچه شده بودم.داشتم فکر می کردم که صدای مامان منو به خودم آورد.
ـ میحا جان آماده ای؟ ـ مگه شماره پروازو پیج کردن؟؟ ـ بله بلند شدم.کوله مو روی دوشم انداختم و راه افتادیم به سمت هواپیما.توی صف منتظر بودیم.خیلی شلوغ بود برای چند ثانیه مامانو گم کردم.مامانمو صدا کردم. ـ مامان!!! صدا کسی با من اومد. مامان صدام کرد.تا برگرشتم محکم کیفم خورد به کسی.نمی دونستم برم یا بمونم.سریع برگشتم. کیف لپ تابم خورده بود به دست یکی از مسافرا که پشت من واستاده بود. ـ حالتون خوبه؟؟ دستشو گرفته بود محکم و چشماشو بسته بود. ـ من واقعا معذرت می خوام. آروم دستمو بردم جلو و دستشو گرفتم و نگاهی انداختم.قرمز شده بود.دلم سوخت.خیلی درد داشت.تا سرمو بالا آوردم با مسافر چشم تو چشم شدم.چه قدر آشنا بود.همینطور نگام کرد. مامان صدام می زد ـ محیا عجله کن دست پسرو رها کردم و گفتم: ـ ببخشید.دستتون یکم کبود شده.معذرت می خوام و سریع به سمت مامان رفتم.سوار باس هواپیما شدیم.دلم خیلی واسه اون پسر سوخت.دستش بد جور ضربه خورده بود.ای کاش می شد کاری واسش انجام بدم.سوار هواپیما شدیم.فکر اون پسرو از سرم بیرون کردم.با مامان نشستیم روی صندلیامون.من کنار پنجره بودم.مسافرا یکی یکی میومدن و می رفتن.بعضی وقتا بهشون نگاه می کردم.سرمو تکیه دادم به پنجره و به مسافرا نگاه کردم که چشمم به اون پسر افتاد.وا رفتم.دستش کبود بود گرفته بودش.مهماندار داشت کمکش می کرد که چشمش به من افتاد.قلبم شروع کرد به تاپ تاپ کردن.نگاش کردم.می خواستم بلند شم و ازش معذرت خواهی کنم اما آروم سرشو تکون داد و لبخند زد.منم بهش لبخند زدم و سرمو به نشونه ی تشکر پایین آوردم.دلم یه جوری بود.دوست داشتم پیش ما بشینه.صندلیش ۳ ردیف از ما عقب تر بود.به افکار پوچم لبخند زدم و بیرونو نگاه کردم.مامان چشماشو بسته بود.به احتمال زیاد خوابیده بود.چون سردرد داشت.بیدارش نکردم.هواپیما از باند بلند شد و اوج گرفت.به آسمون آبی نگاه می کردم.چقدر برام آشنایی!!! کجا دیدمت.گیج شده بودم.حسی که داشتم کلافه ام کرده بود.چشمامو بستم اما خوابم نمی یومد.از کیف مامان کتابمو درآوردم.یکم بهش نگاه کردم اما تمرکز نداشتم.جلد کتابو نگاه کردم. کتاب؟ یادم اومد.کتاب.کتابخونه.مترو. لبخند زدم.دوست داشتم بلند شم برم پیشش.وای!!!! داشتم دیونه می شدم.حسی که داشتم منو به اوجش داشت می رسوند.نمی دونستم به چه بهونه ای از جام بلند شم.باید مطمئن می شدم.مامان هنوز خواب بود. ـ مامان؟؟؟مامان؟ مامان آروم چشماشو باز کرد. ـ بله؟ آروم در گوشش گفتم: ـ باید برم دستشویی ـ الان؟ ـ بله مامان آروم بلند شد و من تونستم رد شم.ردیف اول.دوم. سوم. رسیدم.قلبم داشت از جاش در می یومد.سرمو آروم بالا آوردم.می خواستم باهاش حرف بزنم اما سریع پاهام حرکت کردن.توی دستشویی خودمو نگاه کردم.چشمای عسلیم.موهای بافته شدم.خوب بودم.لبخند شیطنت آمیزی به خودم زدم و از دستشویی بیرون رفتم.آروم آروم قدم بر می داشتم.مطمئن بودم.از کنارش رد شدم.یکم رفتم جلو و بعد وایستادم.برگشتم به سمتش.لبخند زدم و رفتم جلو ـ سلام.دستتون خوبه؟ داشت بهم نگاه می کرد.اون یکی دستشو روی کبودیش مالید و خندید و گفت: ـ ای...بد نیست ـ ببخشید.خیلی بد شد ـ اشکال نداره.پیش میاد.بعضی وقتا این اتفاقات به نفعه آدمه ـ بازم متاسفام.خداحافظ حالا مطمئن بودم.خود خودش بود.نمی دونم اونم فهمیده بود یا نه.نشستم روی سیتم.چشمامو بستم و همه چیزو دوره از اول دوره کردم.
قرار بود بریم مسافرت.من و مامان.بابا از امریکا میومد ترکیه.مامان مطب بود.خیلی بدم میومد از اینکه توی روزای تعطیلم میره مطب.همه وسایلمو جمع کردم.مامانم شب قبل وسایلشو جمع کرده بود.پروازمون ساعت ۷ بود.رفتم دوش گرفتم تا مامان بیاد.وقتی اومدم مامان نیومده بود.ساعت ۶ بود!!!زنگ زدم بهش.تلفن مطبو منشیش جواب نمی داد.زنگ زدم به مبایلش.جواب نمی داد.۱ بار،۲ بار آخر جواب داد. ـ سلام مامان.کجایی؟؟دیر شده. ـ سلام.هومن من عمل فوری دارم.بیمارستانم.نمی رسم به پرواز.اگه می تونی خودت برو فردا من میام.پروازم اوکی کردم. ـ اما... ـ اما نداره عزیزم.مواظب خودت باش مامان.خوش بگذره ـ باشه مامان.خداحافظ اصلا خوشم نیومد.وسایلمو برداشتم و رفتم فرودگاه.خیلی دیر رسیده بودم.بدو بدو خودمو رسوندم به بار.بارامو تحویل دادم و رفتم سمت هواپیما.توی صف باس بودم.به موقع رسیده بودم.مبایلم زنگ خورد ـ مامان؟ صدای کسی دیگه ای اومد با صدام مامان بود اما تلفنش قطع شد.مبایلم از دستم افتاد زمین.دستم به شدت درد می کرد.چشمامو بسته بودم.نمی دونستم چطور آرومش کنم صدای دخترونه ای پرسید: ـ حالتون خوبه؟ ـ من واقعا معذرت می خوام. خیلی دردش بد بود.روی دستم چیزی حس کردم.چشمامو باز کردم.دست دختری روی دستم بود.داشتم نگاش می کردم که سرشو بالا آوردم.باهاش چشم تو چشم شدم.چقدر آشنا بود برام.درد دستمو فراموش کردم برای چند ثانیه.داشتم نگاش می کردم که دستشو کشید و گفت: ـ ببخشید.دستتون یکم کبود شده.معذرت می خوام سریع رفت.کسی صداش می زد. محیا درد دستم مونو به خودم آورد.بهش نگاه کردم.کبود شده بود.خیلی درد داشت.سوار باس شدم.دنبالش می گشتم.خیلی برام آشنا بود.اما نبود. سوار هاپیما شدم.مهماندار کمکم کرد تا جامو پیدا کنم.داشتم به سمت جام می رفتم که دیدمش.اونم منو دید.نگام می کرد.توی نگاش معذرت خواهی بود. آروم سرمو تکون دادم و لبخند زدم.اونم سرشو پاین آورد.خیلی دوست داشتم پیششون بشینم.خانومی بغلش نشسته بود که به احتمال زیاد مادرش بود.راه افتادم سمت سیتم.نشستم و خودمو سرگرم کردم.خیلی درد دستم بد جور بود.داشتم به محیا فکر می کردم.اگه درست شنیده باشم اسمش محیا بود. محیا برای اینکه از این افکار دربیام خودمو با روزنامه هایی که جلو بود مشغول کردم.یاد مامان افتادم که نیومد.خیلی از این کارش ناراحت بودم.داشتم به مامان فکر می کردم که از جلوی روم رد شد.بهم نگاه نکرد.حرص خوردم.باید توجهشو جلب می کردم.باید.واسم خیلی آشنایی...کجا دیدمت؟؟ بعد از چند دقیقه برگشت.پشتش به من بود.یهو وایستاد.قند توی دلم آب می کردن.برگشت به سمتم. داشتم بهش نگاه می کردم.به چشماش.صورتش ـ سلام.دستتون خوبه؟ دستمو روی دست کبودم گذاشتم و خندیدم: ـ ای...بد نیست ـ ببخشید.خیلی بد شد ـ اشکال نداره.پیش میاد.بعضی وقتا این اتفاقات به نفعه آدمه ـ بازم متاسفام.خداحافظ می خواستم بگم چیو خداحافظ.من کجا دیدمت.خیلی آشنایی. وایسا اما اون رفته بود. به روزنامه خیره شدم.کجا دیدمش.... متن بزرگی روی روزنامه بود متروهای تهران.... مترو؟؟؟ یادم اومد.مترو.ماشن.کتاب.من...و محیا یادم اومد.لبخند زدم.حالا فهمیدم.اما من قبلا دیده بودمش.مطمئنم اما کجا؟؟؟
+
تاريخ شنبه سوم مرداد 1388ساعت 7:30 بعد از ظهر نويسنده الهه
|
سال نو مبارک.آخر، عمر زمستونم به سر رسید و بهار اومد.بهار پر شکوفه.بهاری که با هر تنفس انگار از نو متولد میشی.پشت میز کنار سفره ی هفت سین نشسته بودم با مامان و بابا.چند ثانیه مونده و ...
سال نو مبارک. ـ سال نو مبارک. از جام بلند شدم هم مامان و هم بابا رو بوسیدم.تو دلم دعا می کردم که امسال سال خوبی برای خودم و خانواده ام و همه ی آدما باشه.مامان داشت قرآن می خوند.پدرم داشت تلویزیون نگاه می کرد.رفتم جلوی آینه و خودمو توش نگاه کردم.چقدر تغییر کرده بودم.لبخند زدم و خودمو توی آینه بوس کردم. ـ محیا.مامان جون لطفا چایی بریز ـ حتما مامان چایی رو ریختم و بردم برای مامان و بابا.بابا اینا داشتن واسه عید برنامه ریزی می کردن که بعد از دید و بازدید کجا بریم.تلفن زنگ زد.خاله بود تلفونو دادم به مامان و رفتم توی اتاقم.بعداز اتاق تکونیم اتاقم خیلی بهتر شده بود.یکم خودمو سرگرم کردم که مامان اومد. ـ محیا حاضر شو عزیزم میخوایم بریم خونه ی مامان بزرگینا ـ باشه مامان تا یه ربع بعدش حاضر شدم.مامان منتظر من بود. ـ بریم؟ ـ بله رفتیم سمت ماشین که یادم افتاد کیفمو برنداشتم.از مامان عذر خواهی کردم و برگشتم.در خونه رو باز کردم.تلفن زنگ می زد. ـ بله؟ ـ سلام گلناز جون.خوبی؟مامان اینا خوبن؟؟چه خبر؟سال نو مبارک.ایشا....مامان سلام می رسونه... کسی که زنگ زده بود پسری بود که امون حرف زدن بهم نمی داد.اشتباه گرفته بود.خنده ام گرفت. ـ وا گلناز خوبی؟؟چرا می خندی؟!!!! ـ ببخشید آقا ی محترم فکر کنم اشتباه گرفتید! ـ واقعا!!؟ ـ بله _ گلناز شوخی نکن!! _ اشتباه گرفتید ـ معذرت می خوام ـ خواهش می کنم ـ اما بازم سال نوتون مبارک ـ سال نوی شمام مبارک ـ خداحافظ و صبر نکردم و تلفونو گذاشتم.کیفمو برداشتم و سریع برگشتم.توی راه به تلفونه فکر می کردم.خیلی خنده دار بود.بیچاره گلناز.چی می کشید. وقتی رسیدیم خونه ی مامان بزرگینا.خاله اینام اونجا بودن.با خاله اینا سلام احوالپرسی کردم و سال نورو تبریک گفتم. داشتم راه می رفتم که کسی چشمامو از پشت گرفت. _ پریناز تویی؟؟ دستمو کشیدم روی دستاش.دستای یه دختر نبود.فهمیدم کسراست. _ کسرا تویی!!! _ اوهوم. _ گفتم کیی دیگه دستتو بردار _ نچ _ اااااااااااااا _ ا نداره _ بردار.مامان؟! _ بله؟ حواس کسرا به مامانم رفت و من تونستم از شرش خلاص شم.جلوش رفتم و بهش نیشخند زدم.اونم خندید. کسرا پسر خاله ام بود.هم سن خودم.از پری هم 2 سال کوچیک تر.قبلا خیلی اذیتم می کرد اما جدیدا بهتر شده بود.تا شب پیش مامان بزرگینا بودیم و دیر وقت برگشتیم خونه.وقتی رسیدم از خستگی سریع خوابم برد.
امروز عیده.سال جدید.امیدوارم مثل سال پیش نباشه.من و مامان بودیم.بابا این هفته بر می گشت. _ مامان سال نوتون مبارک _ مرسی.سال نو توام مبارک به مامان لبخند زدم و رفتم توی اتاقم.دوست داشتم بخوابم.دیشب دیر وقت خوابیدم.صبحم مامان بیدارم کرد و رفتیم خرید.دراز کشیدم روی تختم داشت چشمام گرم می شدن که مامان صدام کرد _ هومن؟ با زور گفتم: بله _ بیا _ باشه مامان بزور بلند شدم و رفتم پیش مامان _وا!!!خوابیده بودی؟ _ بله.خسته ام دیشب دیر خوابیدم.صبح زودم که بیدارم کردین _ بیا زنگ بزن به دختر خالتینا.گلناز بگو بیان اینجا _ خوب خودتون زنگ بزنین که بهتره _ حرف گوش کن _ ای بابا.باشه الان زنگ می زنم _ چی بگم بهش؟ _ وا!!عیدو تبریک بگو و بگو مامان می گه بیاین اینجا _ باشه _ عجله کن شماره ی خاله اینارو با چشم بسته گرفتم.بوق خورد و بعد گلناز جواب داد _ سلام گلناز جون.خوبی؟مامان اینا خوبن؟؟چه خبر؟سال نو مبارک.ایشا....مامان سلام می رسونه... گلناز داشت می خندید.تعجب کردم. ـ وا گلناز خوبی؟؟چرا می خندی؟!!!! ـ ببخشید آقا ی محترم فکر کنم اشتباه گرفتید! ـ واقعا!!؟ ـ بله _ گلناز شوخی نکن!! _ اشتباه گرفتید ـ معذرت می خوام ـ خواهش می کنم ـ اما بازم سال نوتون مبارک ـ سال نوی شمام مبارک ـ خداحافظ دختری که صداش شبیه گلناز تلفونو قطع کردم.خنده ام گرفت.لبخند زدم و شمارشونو دوباره گرفتم. _ بله؟ _ا سلام خاله.خوبین؟؟ساله نوتون مبارک _ مرسی هومن جون.سال نوی شمام مبارک.خوبی؟؟مامانت خوبه؟ _بله. مامان کنار وایستاده بود. _ می خواین باهاش صحبت کنین؟ _ بله تلفونو دادم به مامان و در رفتم.نمی دونم چرا مامان همیشه می خواست من با گلی باشم.گلناز خیلی خوبه اما چیزی که مامان می خواد!!!!!نه _ هومن برو اتاقتو مرتب کن خاله اینا دارن میان اینجا با بی حوصلگی گفتم: باشه رفتم توی اتاق و روی تختم دراز کشیدم داشتم به اون دختره فکر می کردم که چقدر صداشون شبیه هم بود...خوابم برد. _ هومن بیدار شو با صدای جیغ جیغ گلناز یه چشممو باز کردم.آروم گفتم: _ سلام.کی اومدین؟ _ یه نیم ساعتی هست تنبل از جام بلند شدم.خدا به دادم برسه مامان چقدر می خواد غر بزنه.خودمو مرتب کردم و رفتم پیش خاله اینا. _ سلام خاله _ سلام عزیزم _ سال نوتون مبارک _ مرسی سال نوی شمام مبارک با شوهر خاله مم سلام احوال پرسی کردم و رفتم توی اتاقم _ گلناز؟ _بله؟ _ بیا _ هوم؟ _ بیا باهام اتاقمو مرتب کنیم یه ابروشو انداخت بالا و گفت: به من چه _ بیا دیگه لوس نشو _ باید واسم یه کاری کنیا _ باشه بیا تو با گلناز اتاقمو ظرف 30 دقیقه مرتب کردم.بعدش مامان صدامون کرد واسه شام.بعد از شام خاله اینا رفتن.امشب فوتبال داشت.تلویزیون روشن کردم و نشستم پاش و مامانم رفت بخوابه.
+
تاريخ یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:17 قبل از ظهر نويسنده الهه
|
|
|